به تو تقديم ميكنم تا مرا ياد كني با نگاهت دل غمگين مرا شاد كني

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 3:6  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 3:5  توسط ناشناس
|

شب رفته است وباز نشان تو گم شده
صبحی دوباره در چمدان تو گم شده
پاییز بی تومانده وتنها بهار من
در زیر ساق های جوان تو گم شده
انگار آسمان به دو چشمت شناورست
طعم بهشت زیر زبان تو گم شده
حافظ به خواب رفته وشش قرن مولوی
در بین ابروان کمان تو گم شده
عطری وزیده حجم اتاق دوشنبه را
ازبوسه ای که روی دهان تو گم شده
تصنیف ای الهه یِ ابروت را بخوان
داوود در صدای بنان تو گم شده
ماه از گلوی هندسه ی ابرها گذشت
حالا کسی درست بسان تو گم شده
آبان پرنده ایست برایم به نام مرگ
پروانه ای که در چمدان تو گم شده
من هم مسافری که فرو رفته توی مه
در جاده ای که سمت جهان تو گم شده
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 22:40  توسط ناشناس
|
دو کبوتر عاشق

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 22:18  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 13:50  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 17:32  توسط ناشناس
|
دلم نمی خواهد دستهایم را در دستهای سرد غم بگذارم و زندگی کنم
دلم نمی خواهد دستهای سردم را در دستهای غم بگذارم و گریه کنم
دستهای من و غم هردو سرد است و من با گرفتن دستهای غم دستهایم یخ میزنند.از غصه ، از تنهایی یخ میزنند.راهی ندارم باید دستان غم را بگیرم وقتی محبتی نیست
امید به زندگی ام با گرفتن دستهای سرد غم از بین می رود
دلم می خواهد دستهای گرم محبت را بفشارم.دلم می خواهد دستهای گرم محبت را بفشارم تا یخ
های دستم از گرمای محبت آب شوند.
می خواهم با گرفتن دستهای محبت گریه کنم اما اینبار گریه شوق.
اما هیچ دستی از سوی محبت برروی من دراز نمیشود.
غم با تنهایی، با غصه، با درد آمده به سراغ من.
به استقبال کدامیک باید رفت؟
دستان سرد کدامیک راباید گرفت وقتی راهی جز این نباشد؟
غم که به زندگی بیایید دیگر رفتنی نیست
غم که به زندگی بیاییدشکستنی نیست
یخ دستان غم آب شدنی نیست
تنها محبت است که میتواند این یخ را آب کند و غم را از زندگی محو کند.
اما افسوس که محبتی نیست
محبت پس تو کجایی که زندگی ام دارد با بودن غم و تنهایی تباه می شود
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 17:29  توسط ناشناس
|
خدا حافظ
خداحافظ از اين جا که پر از غمه خسته شدم ميخوام برم
قلبم که دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم
موندن هرگز خداحافظ
ديگه ميرم اگه يه روز درداي دنيا بريزه تو قلب من
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من
من ميميرم ديگه ميرم
خداحافظ ديگه رفتم
دل ميسوزه ازم نخواه بيشتر از اين اسير اين قفس باشم
هيچی نمونده از دلم خاکستر دو آتیشم ريزه ريزه دل ميسوزه
خسته شدم دلم گرفته اين روزا غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگاری ميباره تو ترانه هام
خسته شدم ديگه ميرم گريه نکن
دل بيا بريم از عشق ديگه نگيم درد عشقی که کشيديم جز خدا به کسی نگيم
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 17:28  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 16:32  توسط ناشناس
|
یه دسته گل میریزم پیش قدم های نازتون

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 16:30  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 16:28  توسط ناشناس
|







دلتنگي هايم تمام نمي شوند
و تو هيچگاه از من دور نمي شوي
ژدر دلتنگي هايم تو جريان داري
آبي و پاك و زلال
و مهر باني چشمهايت هميشگيست
نه/ تو هيچگاه از من دور نبودي
نه در دلتنگي هايم نه در خلوت تنهايم با ماه
وچقدر دلتنگي هايم زيباست
وقتي كه تو مي زدايي
هر چيزي كه غير از خوبي است و مهر
و تنها خوبي و عشق است كه مي ماند...







+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 20:58  توسط ناشناس
|
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگي لب ز خنده بستن است
گل به خنده گفت:
زندگي شكفتن است ، با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوي غنچه وگل از درون باغچه به گوش مي رسيد
تو چه فكر مي كني ؟ كدام يك راست گفته اند ؟







+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 20:54  توسط ناشناس
|
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:58  توسط ناشناس
|